خاطراتي از شهيد لاجوردي/

الگوي فراموش شده

درباره شهيد لاجوردي با توجه به ابعاد شخصيتي اين شهيد والامقام، نوشتن و گفتن، كار بسيار دشواري است. شهيد لاجوردي انساني متعبد، اسلام شناسي واقع بين و صاحبنظر، مديري لايق و شايسته و بسيار پركار و كم هزينه بود. همواره مسئوليت هاي سنگين را پذيرا مي شد و گمنام و بي توقع خدمت مي كرد.

 او مطيع بي چون و چراي رهبري و حامي واقعي محرومين بود. ساده زيستي از ويژگي هاي زندگي شهيد لاجوردي بود، به طوري كه وقتي از مسئوليت سازمان زندان ها كنار رفت، در حجره خود در بازار به كسب و كار مشغول شد. همان طور كه امام در باره شهيد عراقي فرمودند، مرگ در بستر براي شهيد لاجوردي هم كم بود. او خط نفاق را به خوبي شناخت و توانست آن را برملا كند و به همين دليل هم به شهادت رسيد.
شهيد لاجوردي در باره مديريت حاكم بر جامعه، صاحب مكتب و ديدگاهي متفاوت بود و مي فرمود، «اين منشي هاي دفاتر مسئولين، آنها را داخل اتاق كرده و در ها را بسته اند و هر بلائي دلشان بخواهد بر سر اين مردم مي آورند و مي گويند، آقا تشريف ندارند، آقا جلسه دارندچه كار داريد؟امرتان چيست؟به من بگوئيد. ايشان با همه اين مسائل، مخالف بودند، لذا صندلي و ميزشان عمومي بود. همه كنار هم مي نشستند. اگر كسي ايشان را از قبل نمي شناخت، نمي توانست حدس بزند كه اين رئيس سازمان است كه دم در نشسته است.
به راستي اگر مديران كشور، گوشه اي از روش ها و شيوه هاي مديريتي اين شهيد عزيز و مظلوم را الگوي خود قرار دهند، بزرگ ترين خدمت را به مردم و به جمهوري اسلامي انجام مي دهند. اگر بخواهم راجع به شهيد لاجوردي و روش ها و اعتقادات مديريتي او مطلب بنويسم، با توجه به اينكه سال هاي طولاني، افتخار همكاري و همجواري با آن شهيد بزرگوار را داشتم، شايد بسيار مطول شود. البته اگر خداوند توفيق نصيبم كند و فرصتي فراهم شود، بنا دارم آنچه كه از شهيد به ياد دارم، بنويسم و در اختيار علاقمندان قرار دهم، ولي در اين خصوص به ذكر سه خاطره كوتاه كه هر كدام مبين و گوياي شيوه هاي مديريتي اسلامي شهيد لاجوردي است، بسنده مي كنم.
آرزويم اين است كه به طريق اولي شخص حقير و در مرحله بعد، كليه مديران جمهوري اسلامي، با الهام و الگو برداري از سلوك مديريتي اين چهره هاي منور، بتوانند ضمن خدمت بيشتر و بهتر به مردم، افتخار اين را پيدا كنند كه عملاً در زمره مديران اسلامي باشند.

*خاطره اول
تواضع ايشان در برخورد با جوانان

يك روز برادر سربازي نامه اي از يكي از ادارات زندان هاي كل كشور براي شهيد لاجوردي آورده بود. شهيد لاجوردي هم در سالني عمومي كه كليه كاركنان در آن، در كنار يكديگر مشغول به كار بودند، پشت ميزش نشسته بود و من هم به عنوان معاون اداري و مالي ايشان با فاصله يك صندلي، شاهد اين صحنه زيبا و آموزنده بودم. ايشان به برادر سرباز تعارف كرد روي صندلي اي كه در كنارش قرار داشت، بنشيند. برادر سرباز ضمن انجام احترام نظامي مجدد از نشستن روي صندلي خودداري كرد. دو باره شهيد لاجوردي با لحن محبت آميزي به سرباز مذكور تعارف كرد كه بنشيند، ولي سرباز مجدداً اداي احترام كرد، اما روي صندلي ننشست. اين بار شهيد لاجوردي از روي صندلي خود برخاست و با لحني محبت آميز و عاطفي خطاب به او گفت، «حالا كه شما نمي نشينيد، پس من مي ايستم»سرباز كه مات و مبهوت از اين همه تواضع و فروتني شده بود و اين برخورد برايش باوركردني نبود، با حالتي توام با خجالت روي صندلي نشست. شهيد هم مشغول مطالعه نامه شد و به منظور پيگيري، دستور لازم را براي بخش مربوطه صادر كرد، آنگاه رو به برادر سرباز مامور كرد و ضمن ابلاغ پايان ماموريتش و اعلام برگشت به استان متبوع، به وي گفت، « پسرم!يادت باشد از معصوم (ع) منقول است كه ملعون است ملعون است ملعون است شخصي كه نشسته باشد و از اينكه فردي در مقابلش ايستاده باشد، لذت ببرد و به اصطلاح كيف كند. »




*خاطره دوم
روح لطيف و عاطفي



شهيد لاجوردي به رغم تصور بعضي از معاندين كه از او چهره اي خشن ساخته بودند، فردي بسيار عاطفي و مهربان بود.
عيد نوروز بود و بنا بر يك رسم قديمي، شهيد لاجوردي به اتفاق مديران سازمان كه همه در يك ميني بوس بودند، به ديدن يكي از مقامات عاليرتبه قوه قضائيه مي رفتند. ميني بوس حامل شهيد و مديران سازمان در مقابل كاخ دادگستري كنار جوي آبي ايستاد. شهيد لاجوردي اولين كسي بود كه از ميني بوس پياده شد و جوجه گنجشكي را ديد كه پر و بال زنان در جوي كم آب حاشيه خيابان، دست و پا مي زد. شهيد لاجوردي خم شد و با عطوفت تمام، جوجه گنجشك را از جوي آب بيرون آورد و در كنار ي قرار داد. همه آنهائي كه در ميني بوس بودند، شاهد اين صحنه بودند.




*خاطره سوم
شركت در مسابقات قرائت قرآن


قرار بود مسابقات سراسري قرائت قرآن كاركنان سازمان زندان ها در تبريز برگزار شود. مدير كل استان آذربايجان شرقي از شهيد لاجوردي دعوت كرده بود كه در مراسم افتتاحيه مسابقات به عنوان رئيس سازمان شركت كند. ضمناً تعدادي از كارمندان سازمان از جمله اينجانب هم به عنوان شركت كننده در مسابقات عازم تبريز بوديم. شهيد پيشنهاد كرد به خاطر رعايت صرفه جوئي در هزينه ها با يك ميني بوس سفر كنيم، لذا از نقليه سازمان، ميني بوس آماده شد و همگي سوار ميني بوس شديم و متوجه شديم كه يك صندلي كمتر از تعداد سرنشينان است. طبيعي بود كه همگي ما به شهيد تعارف كرديم كه روي يكي از صندلي ها بنشيند، ولي ايشان امتناع كرد. نهايتاً پيشنهاد كرد به خاطر رعايت عدالت از شروع حركت تا رسيدن به تبريز، وقت را تقسيم كنيم و هر يك به نوبت در ركاب ميني بوس بنشينيم و خود نفر اول بود. هر چه همكاران اصرار كردند كه اولاً ايشان روي يكي از صندلي ها بنشيند و يا حداقل اجازه بدهد كه او آخرين نفر باشد كه به اصطلاح پاركابي بنشيند. ايشان نپذيرفت و تا تبريز به ترتيب، هر يك از همراهان، بيست دقيقه تا نيم ساعتي را در ركاب ميني بوس نشستند. اين خاطره هرگز از ذهن هيچ يك از همراهان آن سفر پاك نمي شود.