اول شهریورماه سالروز شهادت حاج سید اسدالله لاجوردی در سال 1377

شهيد حاج سيد اسد الله لاجوردي در سال 1314 هجري شمسي در يکي از محلات جنوب تهران در ميان خانواده اي مهربان و متدين به دنيا آمد. سيد علي اکبر کودک دلبندش را از همان ابتدا با قرآن و اهل بيت (ع) آشنا نمود. سال 1320 بود که اسدالله به عرصه علم و دانش راه يافت.
آغاز دوران نوجواني و تحصيل او در دبيرستان همزمان با عمليات يهود در فلسطين و تظاهرات گسترده مردم ايران به رهبري آيت الله کاشاني بود.

سيد اسد الله ادبيات عرب و علوم حوزوي را در مسجد شيخ علي به پايان رساند و به دليل هوش و ذکاوت و قدرت درک بالايي که داشت در همان محل به تفسير قرآن پرداخت و پس از مدتي در جلسات بحث انسان و سرنوشت استاد مطهري شرکت نمود. وي در همين سالها همسر و همسفري صبور براي ادامه مسير مبارزاتي خويش برگزيد و سپس به دستور امام (ره) و همراه دکتر بهشتي و استاد مطهري تقسيم به ائتلاف و تشکل در راستاي مبارزه با رژيم ستمشاهي گرفت و جزو يکي از مؤسسين اصلي جمعيت مؤتلفه اسلامي گشت. او در جريان ترور حسنعلي منصور دستگير و به 18 ماه حبس تأديبي محکوم شد و در پرسشنامه ساواک نوشت:
«به قرآن و نهج البلاغه علاقه وافر دارم.» تعصب شديد سيد در عدم بازگويي فعاليتها موجب تشديد مجازاتش تا 18 سال گشت.
اين دوره همزمان با تغيير ايدئولوژي سازمان منافقين بود و لاجوردي اولين فردي به شمار رفت که انحراف آنان را اعلام نمود. به همين دليل در زندان نيز توسط مجاهدين خلق بايکوت شد که از آن زمان به عنوان «زندان در زندان» ياد مي کنند. سرانجام در تاريخ 27/5/56 از زندان آزاد گشت اما مدتي بعد به ساواک احضار شد. لاجوردي در روزهاي اوج انقلاب در کميته استقبال از امام (ره) به فعاليت پرداخت و پس از پيروزي انقلاب مسئوليت دادستاني انقلاب اسلامي را بر عهده گرفت اما مدتي بعد رياست سازمان زندانها و اقدامات تأميني و تربيتي به او سپرده شد.
ايجاد کارگاههاي مختلف در زندان و از بين بردن بي سوادي در ميان زندانيان از تلاشهاي بي دريغ او در طول سالهاي حضورش در خدمت نظام بوده است. وي در هنگام حمله ناجوانمردانه رژيم بعثي به کشور عزيزمان بارها خاضعانه به جبهه رفت و در کنار رزمندگان همچون يک بسيجي مخلص به دفاع از مرزهاي ميهن اسلامي پرداخت.
لاجوردي پس از مدتي از خدمت در سازمان زندانها استعفا داد و به کار در بازار تهران مشغول شد و بار ديگر بازار، شاهد حضور مردي گشت که از ابتدا دل به دنيا و تعلقاتش نبسته بود. سرانجام اين عاشق دلباخته و شير خدا در تاريخ 1/6/77 در بازار جعفري تهران به دست منافقان کوردل به شهادت رسيد و عاشقانه به سوي معبود شتافت. پيکر آسماني اش را در مرقد 72 تن در بهشت زهرا به خاک سپردند.

«خدايا! تو شاهدي چندين بار به عناوين مختلف، خطر منافقان انقلاب را، همان‌ها که التقاط سراسر وجودشان را و همه‌ ذهن و باورشان را پر کرده است و همان‌ها که رياکارانه براي رسيدن به مقصودشان، دستمال ابريشمي بزرگي به بزرگي مجمع‌الاضداد را به دست گرفته‌اند و همان‌ها که رجايي و باهنر را مي‌کشند و هم به سوگشان مي‌نشينند... به مسوولان گوشزد کرده‌ام، ولي نمي‌دانم چرا...»

اين بخشي از وصيت‌نامه‌ شهيد سيداسدالله لاجوردي است که در روز اول شهريور 1377 توسط عوامل گروهک تروريستي منافقين در بازار تهران به شهادت رسيد.

وي در سال بحراني 1360 و در اوج فعاليت‌هاي تروريستي گروهک‌هاي منافق و معاند با نظام، مسووليت دادستاني انقلاب اسلامي تهران را بر عهده گرفت و مدتي بعد رياست سازمان زندانها و اقدامات تأميني و تربيتي به او سپرده شد. لاجوردي پس از مدتي از رياست سازمان زندانها استعفا داد و به کار در بازار تهران مشغول شد.

سيدحسين لاجوردي، فرزند شهيد اسدالله لاجوردي در گفت‌وگو يي به شرح خاطراتي از همراهي با پدر پرداخت.

وي مي‌گويد: «پدرم به هيچ کاري به اندازه مطالعه و تحقيق اهميت نمي‌داد. در کتاب اسناد ساواک نيز در مورد ايشان نوشته شده که بعد از بهبودي مختصر شکنجه‌هاي دوران زندان، مطالعه و تحقيق در قرآن و نهج‌البلاغه را آغاز مي‌کرد، بطوري که در زندان‌هاي شاه تا رسيدن به سطح اجتهاد مطالعه کرد.»

لاجوردي يادآور شد: «شهيد لاجوردي در سال 1341 با امام خميني (ره)‌آشنا شد و پس از آن در سه دوره مختلف بيش از 10 سال را در زندان سپري کرد و به دليل شکنجه‌هاي آن دوران، چشم چپ ايشان کاملا آسيب ديد و شکستگي‌هاي کمر، گردن و پاي ايشان تا آخرين روزهاي عمر آزارشان مي‌داد. در اسناد ساواک ذکر شده که هرچه ايشان را بيشتر شکنجه مي‌دادند، آبديده‌تر مي‌شد و نسبت به اهداف مبارزات خود راسخ‌تر.»

حسين لاجوردي خاطرنشان کرد: «امام (ره) از ايشان به عنوان يک انسان ژرف‌نگر و خستگي‌ناپذير در قبل و بعد از انقلاب ياد کرده‌اند و در بين دوستان و همرزمان خود به عنوان مرد پولادين شناخته شده بودند.»

وي ادامه داد: «همزمان با پيروزي انقلاب، پدر از زندان آزاد و همراه با ديگر مبارزان در مسووليت‌هاي مختلفي مشغول به کار شد. در همان ابتدا براي مشايعت امام (ره) به منظور بازگشت به ايران، به پاريس رفتند. پس از آن نيز همواره در خدمت حضرت امام بود تا اينکه با نظر ايشان، در سال 1360 مسووليت دادستاني انقلاب اسلامي تهران را بر عهده گرفت. البته بايد اين نکته را در نظر گرفت که سال 60 سالي بود که در تهران روزانه حدود 30 ترور موفق انجام مي‌شد. بطوري که هر کس عکس حضرت امام (ره)‌ را همراه داشت، ترور مي‌شد و ناامني مطلق حکمفرما بود. شهيد لاجوردي به دليل شناختي که در دوران زندان رژيم سابق از گروهک‌ها پيدا کرده بودند، از نظر امام (ره)‌ بهترين گزينه براي به عهده گرفتن اين سمت شناخته شدند.»

در سه دوره مختلف بيش از 10 سال را در زندان سپري کرد و به دليل شکنجه‌هاي آن دوران، چشم چپ ايشان کاملا آسيب ديد و شکستگي‌هاي کمر، گردن و پاي ايشان تا آخرين روزهاي عمر آزارشان مي‌داد.
فرزند شهيد لاجوردي توضيح داد: «ايشان اولين کسي بودند که در سال 52 و در زندان به ارتباط سازمان مجاهدين خلق با عوامل رژيم شاهنشاهي پي بردند و روشنگري در مورد اين گروه را آغاز نمودند. منافقين از همان موقع نسبت به ايشان حساس بودند تا اينکه در زماني که ايشان از همه‌ مسووليت‌هاي حکومتي استعفا داده بود و در بازار تهران به شغل سنتي خود مشغول بود، ايشان را به شهادت رساندند.»

لاجوردي در ادامه، در خصوص ويژگي‌هاي شخصيتي پدرش گفت: «پدرم سعي مي‌کرد که مطالعه در خانواده نقش اساسي داشته باشد. ساده‌زيستي، از ويژگي‌هاي بارز ايشان بود و با اينکه تمکن مالي خوبي داشتند، سادگي را مبناي زندگي خود قرار داده بودند. بيشتر اوقات با دوچرخه به محل کار خود مي‌رفتند و هيچ‌گاه اجازه ندادند که ما براي انجام کارهاي شخصي و خانوادگي از اموال دولتي استفاده کنيم.»

وي خاطرنشان کرد: «شهيد لاجوردي احترام فوق‌العاده‌اي براي بانوان قائل بود و در نامه‌هايي که از زندان براي مادر و خواهرم مي‌نوشتند، تاکيد مي‌کردند که مبادا شما هم جزو خانه‌نشينان و نظاره‌گر فعاليت مردان شويد. به ياد مي‌آورم که قبل از انقلاب، مادر و عمه‌ام، تجمع‌هاي خانواده‌هاي زندانيان سياسي را سامان مي‌دادند.»

فرزند شهيد لاجوردي يادآور شد: «با حضور ايشان جوي عاطفي و معنوي در خانه حکمفرما بود. هرگاه ايشان براي اقامه نماز در منزل بودند،‌ نماز را به جماعت برپا مي‌کرديم و همواره يکي از توصيه‌هاي ايشان به خانواده اين بود که سعي کنيد با اغنيا کمتر رفت و آمد داشته باشيد.»

لاجوردي در ادامه تاکيد کرد: «پدر پنج بار براي حضور در جبهه اعزام شدند و با توجه به سن و سالشان کارهاي سنگيني مانند ساختن سنگر و خالي کردن جعبه‌ مهمات در خطوط مقدم را به عهده مي‌گرفتند.»

فرزند شهيد لاجوردي به فعاليت‌هاي پدرش پس از انقلاب اشاره کرد و گفت: «پدر با توجه خاص به اهداف منافقان که روي احساسات جوانان سرمايه‌گذاري کرده بودند و با تمسک به فطرت پاک جوان‌هاي انقلابي، مردم را متوجه ايده‌هاي التقاطي و ضد فطري سازمان منافقين مي‌کرد و به دليل نفوذ کلام و قدرت در بحث، باعث مي‌شد که بسياري به اسلام بازگردند. معتقد بودند که اگر کسي توبه کرد بايد از مواهب توبه بهره‌مند شود و اگر کسي به روي نظام اسلحه کشيد به سزاي خود برسد. حتي پس از دستگيري گروه فرقان که بسياري از جمله استاد مطهري را به شهادت رساندند، توبه‌ آنها را پذيرفتند.»
وي در مورد روابط شهيد لاجوردي و امام خميني (ره) گفت: «ايشان بطور کامل مقلد امام (ره) بودند و اين مساله را چه در کلام و چه در عمل اثبات کردند. در نامه‌اي از امام نيز به اين نکته اشاره شده است که در دوران اوج تهمت‌ها و توهين‌ها به شهيد لاجوردي، هيچ‌کس مانند حاج احمد از ايشان حمايت نکرد.»

حسين لاجوردي در پايان صحبت‌هاي خود به تاسيس بنياد فرهنگي آموزشي شهيد لاجوردي اشاره کرد و يادآور شد که اين بنياد توسط جمعي از همرزمان و دوستان ايشان در اولين روز شهادتشان راه‌اندازي شد .

گفتگو با همسر شهيد لاجوردي
- نحوه انتخاب شما براي همسري شهيد لاجوردي چگونه بود؟
ايام عاشورا بود. من کلاس پنجم بودم و بسيار علاقه و تقيد داشتم که در مراسم دهه محرم شرکت کنم . در آنجا با خلوص قلب از خانم ، فاطمه زهرا (س) درخواست کردم که مرا عاقبت به خير کند و هميشه اين احساس را دارم که خانم پاسخ مرا دادند و مرا براي پسرشان انتخاب کردند.

- چه کسي شما را به خانواده ايشان توصيه کرد؟
اقوام حاج آقا که در همسايگي خانم عموي من بودند،گفته بودند که ما براي پسرمان دنبال همسري مي گرديم و خانم عمويم مرا معرفي کرده بودند. بعد که فهميدند کلاس پنجم ابتدايي هستم، گفته بودند که اين عروس کوچک است و پدرم گفتند دخترم کوچک است و صدمه مي خورد و خلاصه مخالفت کردند .يکي دوهفته از اين موضوع گذشت و يک روز صبح پدرم از خواب بيدار شدندو به مادرم گفتند : "من فکر مي کنم در اين ماجرا اشتباه کرده ام.
ديشب خواب ديدم که در حسينيه ارشاد جمعيتي از علما هستند و فردي نوراني روي منبر نشسته اند که من صورتشان را از شدت نور نمي بينم ،ولي پاهايشان را مي ديدم . ايشان اشاره کردند که بيا جلو. من رفتم جلو و آن آقا دست آقاي لاجوردي را گرفتند و گذاشتند در دست من و گفتند از امروز به بعد نسل من با تو يکي شد.
"الحمدالله رب العالمين ،هرچند با سختي هاي فراواني روبرو بوديم ، ولي هميشه شاد بودم و هرگز نشد که خداي ناکرده در دلم احساس کنم که دارم رنج مي برم و ازهر کسي هم که درباره من و زندگيم چنين قضاوتي داشت که دارم رنج مي برم ،ديگر دلم نمي خواست با او معاشرت کنم. احساس مي کردم خداوندبه من هديه اي داده و بايد قدرش را بدانم وشکر کنم.

- شما که مي دانستيد ايشان مشغول مبارزه و فعاليت سياسي است . چگونه با نگرانيهايتان کنار مي آمديد؟
مي دانستم ، اما به روي خود نمي آوردم.احساس مي کنم واقعاً خدا کمک مي کرد. خيلي صبر مي کردم . زهره خانم را هشت ماهه باردار بودم. از حمام برمي گشتم که ديدم دورتادور منزل ، محاصره است . شايد سيزده چهارده سال بيشتر نداشتم . همين طور متعجب بودم .حاج صادق اماني دامادمان بودند و به خاطر ايشان منزل را محاصره کرده بودند. ما هم که در منزل اعلاميه هاي امام و بريده هاي روزنامه ها را داشتيم. با ديدن ماموران خيلي پريشان بودم و يک ختم انعام نذر کردم وگفتم ،"يا باب الحوائج! من مي خواهم که لاجوردي به هنگام زايمان فرزندمان ، در کنارم باشد.
" شب جمعه بود که حاج آقا ساعت 11شب از زندان کميته مشترک ،با سري متورم و در حالي که معلوم بود حسابي شکنجه شده اند، آمدند. جمعه هفته بعد ، زهره خانم به دنيا آمد و ده روز بعد باز خانه را محاصره کردند و حاج آقا را بردند. خانه ما دائماً محاصره مي شد و دائماً حاج آقا را مي گرفتند و مي بردند ، ولي من ته دلم شاد بود ، چون مي دانستم هدف ايشان چيست .
هر وقت مي آمدند مي گفتم و مي خنديدم وشاد بودم و حاج آقا مي گفتند ،"هميشه صداي خنده هاي تو توي گوشم هست و در زندان به من روحيه مي دهد ."بچه ها را هم که مي خواستم ببرم براي ملاقات ، اسم زندان را نمي آوردم و مي گفتم ،" داريم مي رويم باغ پدرجان." به آنجا که مي رسيديم ، بچه ها سنگ برمي داشتند و به در و ديوار زندان مي زدند. مي گفتم چرا اينطور مي کنيد؟" مي گفتند ،" مي خواهيم درو ديوار زندان خراب شود و بيايند بيرون."ته دلم محکم و روشن بود که انقلاب مي شود ، ولي البته نه به اين زودي . مي گفتم نوه نتيجه هايمان انقلاب را مي بينند.

- با اين زندگي پر از خطري که با شهيد لاجوردي داشتيد ، چگونه خود را آرام مي کرديد؟
من فکر مي کنم دعا خيلي در زندگي من تاثير داشت و بسيار به من آرامش مي داد. يک شب خواب ديدم در حرم حضرت رضا (ع) هستم و يک آقاي نوراني بلند بالايي يک چادر زيبا را به من دادند و گفتند،" اين چادر مال شماست."من توي خواب عقب چادرم مي گشتم و ايشان اصرار داشتند که اين چادر مال توست . بالاخره چادر را گرفتم و تازه متوجه شدم که اين شخصيت بزرگوار ، خود حضرت رضا (ع) هستند. عرض کردم ، " آقا !شوهر مرا خيلي زندان مي برند . من تا کي بايد منتظر آمدن ايشان بمانم ؟" آقا فرمودند ، "مي آيد و ديگر بر نمي گردد.

- مهمترين ويژگي ايشان چه بود ؟
محبتي را که به خانواده داشتند ، خوب بلد بودند بروز بدهند . گاهي موقعي که در آشپزخانه ظرف مي شستم ويا کار مي کردم، مي آمدند و اظهار شرمساري مي کردند از اينکه من به قول ايشان اين قدر براي بچه ها و براي ايشان زحمت مي کشم .يا مثلاً اگر منزل مادرم بودم و يک ربع يا يک ساعت ديرتر از ايشان وارد منزل مي شدم ، ايشان مي گفتند،"مادر جانم را هزار سال است که نديده ام." به من مي گفتند مادر جان . هيچ وقت نمي گفتند چرا دير آمدي ؟ با آن تعبير شيرين " دلم براي مادر جانم تنگ شده " با من صحبت مي کردند . اهل اين نبودند که بخواهند تظاهر کنند ، محبتشان را خيلي بروز مي دادند.

- در سالهاي تصدي دادستاني و رياست زندانها که سعايت بعضي از افراد وکم لطفي دوستان و مسئوليتهاي سنگين ، عرصه را برايشان تنگ مي کرد ، شما و ايشان چگونه تحمل مي کرديد ؟
حاج آقا خيلي مقاوم بودند . من همه چيز را توي دلم مي ريختم و بروز نمي دادم . گاهي بي اختيار مي گفتند، "خانم ! من ديشب دو ساعت بيشتر نخوابيده ام. " از بي مهرو محبتي کساني که تصورش را نمي کردند خيلي فشار روي ذهنشان بود .در اين گونه مواقع به شدت کار مي کردند. هيچ وقت هم درباره اين چيزها با کسي صحبت نمي کردند. من يک وقتهايي به بچه ها مي گفتم که پدرجان خيلي تحت فشار هستند .مدتي بود که مي گفتند ، "جدم بيشتر از 63 سال عمر نکردند من چرا بايد بمانم؟"
يک شب خوابي ديدم و زنگ زدم به عاليه خانم ، همسر شهيد مطهري که سکته کرده بودند و گوشي را بر نمي داشتند. آن روز استثنائاً گوشي را برداشتند . به ايشان گفتم ،"خواب ديدم آمده ام منزل شما و آقاي مطهري روي صندلي و افراد خانواده دور ايشان روي زمين نشسته اند. شما گفتيد اگر سئوالي داري از ايشان بپرس ." اول خجالت کشيدم ، ولي بعد من هم رفتم نشستم کنار بقيه و سئوالاتي را پرسيدم. ناگهان متوجه شدم که ديگر آقاي مطهري را نمي بينم .
مي خواستم از خانم مطهري خداحافظي کنم و برگردم خانه که ديدم کيفم کنار دستم نيست ،گفتم ،"يک مقدار پول بدهيد تا من برگردم منزل و براي شما بفرستم ."ايشان يک هزار توماني به من دادند و بعد گفتند "بيا منزل را به تو نشان بدهم ." رفتيم به اتاق اول و ديدم که آقاي مطهري در لباس احرام ، آرام خوابيده اند .بعد نگاه کردم ديدم آقاي لاجوردي هم چند متر آن طرف تر توي لباس احرام خوابيده اند. گفتم ،"خانم مطهري ! من ديگر به پول نيازي ندارم. خيالم از آقاي لاجوردي راحت شد که پيش آقاي مطهري است".

- اين خواب را نزديک به شهادت ايشان ديديد ؟
دو هفته مانده بود. اين خواب را که برايشان تعريف کردم ، ايشان هيچ چيز نگفتند و فقط اشک روي گونه هايشان راه گرفت . دو سه روز مانده به شهادت هم گفتند ،" خانم بگوييد همه بچه ها بيايند که ديدار آخر را هم داشته باشيم." من گفتم ، "حاج آقا !اين حرفها را نزنيد ."گفتند بگوييد بيايند".

- شما دليل هوشمندي و درايت خارق العاده شهيد لاجوردي را در تشخيص جريانات و شناخت افراد در چه مي دانيد؟
به اعتقاد من به خاطر ايمان و تقوايشان بود که خداوند نيروي تشخيص خارق العاده اي را به ايشان داده بود. ايشان سريع و دقيق متوجه اين امور مي شدند. من هميشه از اين تيزهوشي حيرت مي کردم ، ولي همانطور که عرض کردم اين حاصل تقوا و خداترسي ايشان بود . بسيار متواضع بودند. بصيرت بي نظير پدر ،حاصل تقوا بود...

گذري بر خاطرات شهيد لاجوردي

تولد- خانواده

شهيد اسدالله لاجوردي در سال 1314 در جنوب شهر تهران، در خانواده‌اي متدين و متعهد ديده به جهان گشود. پدرش مرحوم حاج سيد علي اکبر، فردي مذهبي، و خداخواه بود. شغل پدر؛ چوب فروشي در نزديکي خيابان خاني آباد، در جنوب شهر تهران بود. تعهد و تدين پدر به گونه‌اي بود که در بين همکاران و دوستانش چهره‌اي معتبر و مورد احترام ساخته بود. رعايت مباني و احکام و اخلاق اسلامي در کسب و کار همراه با رسيدگي و کمک به مستمندان و محرومان، در کنار تقيد به عبادات و نماز و دعا و زيارت و توسل به ائمه اطهار عليهم السلام محبوبيت خاصي براي اين انسان پاکدل و ساده زيست و مذهبي ايجاد کرده بود. مادرش زني متدينه بود که در قبال همسر و فرزندان و اداره خانه، با محبت و رعايت فرهنگ اسلام کوشا بود. شهيد لاجوردي در چنين محيطي متولد شد، و پرورش يافت. خفقان شديد رضاخاني، و سرکوب بي‌رحمانه شعائر ديني توسط وي و ساير مزدوران انگليس در ايران، و مخالفت شديد خانواده‌هاي متدين با او اولين درس‌هاي مبارزه را در ذهن اين کودک حساس جا مي‌داد.

فرار رضاخان، در شهريور 1320، و موج شادي مردمي، در اين پسر 6 ساله احساسات ديني را پديد مي‌آورد. فعال شدن مراجع تقليد و روحانيت مبارز پس از فروپاشي ديکتاتوري رضاخاني، و حضور مردم متعهد در مبارزه اجتماعي، در سال‌هاي مدرسه، در شهيد لاجوردي، اثرات خاصي داشت. حرکت اسلامي مرحوم آيت الله کاشاني در رهبري نهضت ملي شدن نفت، و تحرک متشکل و پرشور فدائيان اسلام، جاذبه‌هايي براي شهيد لاجوردي بودند که او را به جهاد و تلاش در راه خدا سوق مي‌دادند.


گروه شيعيان

آشنايي شهيد لاجوردي با شهيد صادق اماني، او را به گروه شيعيان کشاند. تشکلي سياسي- ديني، که مشي مسلحانه نداشت، ولي سراسر شور و کار فرهنگي و خودسازي و ديگرسازي بود. در اين تشکل شهداي بزرگوار؛ اماني، اسلامي، رجائي، لاجوردي، و برخي ياران ديگر آنها بدون عناوين دهان پر کن، کارگرداني را به عهده داشتند.

صبح‌هاي جمعه، اين تشکل در محل ساده آن، (سراي نظامي- طبقه دوم- مقابل پارک شهر) جلسه داشت و در اين جلسه احاديث، نهج البلاغه، احکام، مباحث فرهنگي و اصولي اسلام، و مسائل روز و پرسش و پاسخ مطرح مي‌شد. دوستان گروه شيعيان در امر به معروف و نهي از منکر، بسيار فعال بودند. آنها در روزگاري که تهاجم فرهنگي غرب، توسط غربزده‌هاي روشنفکر مآب، و تبليغات فريبنده مارکسيسم و حزب توده و شرق زده‌هاي روشنفکرنما، و ترويج و گسترش فساد، فحشاء و زشت‌کاري‌هاي اجتماعي و سياسي و فرهنگي توسط حاکمان مزدور استعمار، سلطه تاريکي را بر اذهان و افکار مردم به ويژه جوانان داشت. در آموزش‌هاي فرهنگي اسلامي، و در خنثي کردن همه تهاجمات عليه اسلام، خدمات فراواني تقديم کردند. آنان با افراد به بحث و گفتگو برمي‌خاستند، و آنها را به آشنايي با اسلام اصيل دعوت مي‌کردند. با محبت و صميميت افراد را به جلسه مي‌آوردند. اينان تعداد قابل توجهي از اين اشخاص را به طرف اسلام جذب کردند، که از بهترين عناصر متدين و متعهد مذهبي شدند.

شهيد لاجوردي از اعضاء برجسته اين گروه بود. به گفته آقاي حاج حسين رحماني: (اعضاء برجسته که واجد شرايط از نظر تقوا و اخلاق و روحيات و تعهد به اصول اسلامي بودند و در جلسات مختلفي که شبانه تشکيل مي‌شد دو دسته ديگر را آگاهي مي‌دادند و کم کم آنها را به درجه برجستگي و عضويت مي‌رساندند.

اين جمعيت، کارهايشان بر پايه امر به معروف و نهي از منکر بود و کارهاي اجتماعي داشتند. اعلاميه مي‌دادند، و راجع به مضرات مثلاً مشروبات الکلي (که آن روزها از طرف استعمار و دربار ترويج مي‌شد) با استدلال از قرآن و احاديث و مباني بهداشتي و علمي جزوه مي‌دادند. در هر هفته، هر فرد از اين جمعيت، گزارشي از کارهايش ارائه مي‌داد که در اين هفته با چند نفر صحبت کردم، چه کساني را نمازخوان نمودم؛ چند نفر را به ترک کارهاي زشت از قبيل قماربازي و مشروب خواري واداشتم و از اين قبيل ...).

واقعه شوم 28 مرداد 32، و شکست نهضت ملي شدن نفت، و اختلافات شديد بين رهبران نهضت، و افشا شدن روحيات مغاير با مذهب، در عناصر ملي‌گرا و روشنفکر مآب و سلطه سرکوب‌گر رژيم طاغوت و آمريکايي - انگليسي شاه، موجب گرديد که فعاليت گروه شيعيان محدود گردد. البته اين محدوديت در فعاليت‌هاي علني اجتماعي بود والا تلاش برادران در جهت خودسازي و ديگرسازي با استفاده از فرصت کم فعاليت علني، عميق‌تر و گسترده‌تر شد. جلسات به صورت هيات ديني درآمد. و در مساجد، مثل مسجد شيخ علي، و مسجد جامع آموزش‌هاي ديني و حوزوي پي‌گيري شد و اردوهاي تفريحي - پرورشي ادامه يافت.

تولدي دوباره

شهيد لاجوردي در همين زمينه گفته است: «در آن زمان به دليل يک مقدار سرخوردگي‌هايي که نسبت به مسائل سياسي در من پيش آمده بود و شايد بتوان گفت اين حالت در اکثر مردم به وجود آمده بود و علتش هم اين بود که من مقداري در جريانات وقايع 30 تير، و 28 مرداد بودم و شاهد حرکات جبهه ملي، و عدم هماهنگيشان با مرحوم آيت الله کاشاني، و تضادهاي فيمابين بودم که در اثر آن يک نوع حالت ياس و نااميدي نسبت به مسائل سياسي بر من تحميل شده بود. اما وقتي که مسئله امام مطرح شد واقعاً مثل خورشيدي که تمام زواياي تاريک را روشن مي‌کند براي من امام اينگونه بود. به طوريکه اصلاً ديد و بينش من نسبت به مسائل سياسي به صورت ديگري درآمده بود. حضور امام در صحنه‌هاي سياسي - اجتماعي براي من تولد جديدي بود و من از زماني خودم را يافتم که با امام ملاقات کردم. »

در فاصله بين 28 مرداد 32 تا سال 41 و آغاز تولدي جديد براي او و اکثر مردم، شهيد لاجوردي و دوستان او به خودسازي پرداختند. آموختن مباني اسلامي و دروس حوزوي با دروس عربي و سپس منطق و دروس سطح، شروع شد تا به سطح عالي رسيد و آن را در محضر مرحوم آيت الله حاج سيد مرتضي لنگرودي، و حجة الاسلام والمسلمين مرحوم حاج سيد علي شاهچراغي ادامه داد.

استعداد بالاي شهيد لاجوردي به او امکان داد که علوم حوزوي را به خوبي فرا گيرد، و آشنايي وي با مسائل سياسي – اجتماعي و فرهنگي، وي را صاحبنظري آشنا به اسلام و مباني اسلام حوزوي ساخت. همين اطلاعات قوي او از اسلام، و مباحثي که با عناصر التقاطي و مرتد، و لامذهب داشت از شهيد لاجوردي شخصيتي قوي، آگاه و مسلط پديد آورد. شهيد لاجوردي همراه برادرش حاج سيد مرتضي لاجوردي با تسلط بر اطلاعات اسلامي، خود به آموزش علوم حوزوي به ساير برادران رو آوردند. حضور آيت الله شهيد مطهري در تهران و ارائه ديدگاه‌هاي اصيل و عميق از اسلام ناب محمدي به شهيد لاجوردي و دوستان کمک کرد تا بر مباحث اجتماعي- سياسي اسلام بيشتر مسلط شوند و التقاط ها را بشناسند به حدي که شهيد لاجوردي نظريات مهندس بازرگان که آن روزها خيلي مطرح بود را به خوبي نقد کرد و اشکالات غربزدگي او را در مفاهيم اسلامي مطرح ساخت. شهيد لاجوردي در اين زمان، روزها در مغازه پدرش کار مي‌کرد و شب‌ها مي‌آموخت و آموزش مي‌داد، و در برنامه‌هاي هيات و پرورشي نيز شرکت فعال داشت. ازدواج خواهر شهيد لاجوردي با شهيد حاج صادق اماني، در اين ايام، بر استحکام اصول اخلاقي و اصولي اسلام در دو خانواده افزود.

شروع نهضت امام

در فروردين 1340 مرحوم آيت الله العظمي بروجردي، و در اسفند همين سال مرحوم آيت الله کاشاني دار فاني را وداع گفتند. استکبار آمريکا و انگليس در صدد برآمدند که با از بين رفتن تمرکز مرجعيت، و تعدد مراجع، و استحکام سلطه رژيم طاغوتي شاه، برنامه ديرينه از بين بردن اسلام در ايران را اجرا نمايند. طبق معمول استعمارگران فريبکار غربي، اين برنامه را تحت عناوين آزاد زنان، و آزاد مردان، و حق راي به زن‌ها، و اصلاحات ارضي و نجات دهقانان از به اصطلاح خودشان فئودال‌ها، و سهيم کردن کارگران در سود کارخانجات، و گسترش دانش در روستاها توسط سپاه دانش و ملي کردن جنگلها شروع کردند. اما در پشت پرده اين عناوين جالب، برنامه ريشه کن کردن اسلام، و جايگزيني ملي گرايي آن هم از نوع غرب پسند، و به پوچي کشاندن زنان ايراني، و گسترش فساد و بي بند و باري در روستاها براي اين که روستاها را از فرهنگ اصيل خود بيگانه سازند. و نابود کردن استقلال کشاورزي و کارهاي توليدي ايران در دست اجرا قرار گرفت. امام خميني پس از پايان موفقيت آميز مبارزه انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي در تحليلي عميق فرمودند: اينها از چهل و چند سال پش از اين ... اين نقشه را داشتند، منتهي با بودن ايشان (مرحوم بروجردي) مي‌ديدند که مفسده دارد اگر بخواهند کارهايي انجام دهند. بعد از اين که ايشان تشريف بردند به جوار رحمت حق تعالي، از همان اول شروع کردند. اينها از همان وقت براي نابودي روحانيت و به دنبالش براي نابودي اسلام و نفع رساندن به اسرائيل نقشه کشيدند.

امام خميني (ره) بپا خاست و مراجع تقليد و علماي بزرگ را دعوت کرد، و خطرات آينده را در مورد اسلام و استقلال و آزادي کشور گوشزد نمود و روحانيت اسلام تصميم به مقابله با برنامه‌هاي آمريکايي و انگليسي شاه گرفت. امام نداي استنصار دين را سر داد و توده‌هاي متدين مردم به آن صادقانه لبيک گفتند که در اين ميان تشکل اسلامي، موتلفه اسلامي، نقش ويژه‌اي را ايفا کرد.

تشکيل موتلفه اسلامي

در جريان نهضت دو ماهه در فتنه انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي (14 مهر 1341 تا 9 آذر 1341) شهيد لاجوردي و ياران، فعاليت بسيار پر ارزشي را داشتند. ارتباط با امام و مراجع ديگر، و علماء و چاپ و پخش اعلاميه‌ها و بيانيه‌ها، و گردآوري مردم و برگزاري مراسم، و تماس با عناصر ذي‌نفوذ اجتماعي، و سفر به قم و انجام راه پيمائي از جمله اين فعاليت‌ها بود. حرکت عمومي امام و روحانيت و فعاليت علني و شديد ياران - که آن موقع نام موتلفه اسلامي را نداشتند - ترس و وحشتي که پس از سرکوب شديد پس از کودتاي 28 مرداد 32 بر مردم حاکم شده بود از بين برد. در اين رابطه ياران لاجوردي، که به نام گروه مسجد شيخ علي ناميده شدند و ياران ديگر که به نام گروه مسجد امين الدوله نام يافته بودند و گروه اصفهاني‌ها اينها آغازگران مردمي نهضت خميني بودند.

مجموعه‌هاي ارتباطي آنها در اين زمان خيلي به کار آمد. و پشتيباني تشکيلاتي، سياسي، اعتقادي و اقتصادي آنها از امام و مراجع، و طراحي و عمليات آنها صداي امام و مراجع و روحانيت را در توده‌هاي مردم گسترده کرد و فريب‌هاي رژيم و مقابله طاغوت را به شکست‌هاي پي در پي کشاند. نصب اعلاميه‌هاي امام و مراجع و علماء و نخبگان جامعه بر در و ديوار، و گرفتن امضاء از عناصر متنفذ و پرداخت هزينه آنها، امکانات ادامه مبارزه را بهتر کرد. بزرگترين مراسم در روز پنج شنبه 7 آذر 1341 در مسجد حاج سيد عزيزالله – در بازار تهران - برگزار شد و ورقه کوچکي که توسط برادران تهيه و چاپ و توزيع شد پشت رژيم طاغوت را لرزاند. در اين ورقه نوشته بود: ما فردا با وضو و غسل به مسجد سيد عزيزالله مي‌رويم شايد توفيق يابيم به لقاء پروردگار بشتابيم. اين نوشته که رژيم را بدون صراحت، به همه چيز تهديد کرده بود رژيم را وحشت‌زده کرد و همزماني برگزاري مراسم در مسجد وکيل شيراز، مسجد گوهرشاد مشهد، مسجد امام قم و در يکي از مساجد تبريز، طاغوتيان را به گستردگي مرتبط مقابله با شاه آشنا کرد.

عکس لاجوردي

شهيد لاجوردي درباره اين مراسم و جريان جالبي که پس از آن اتفاق افتاد گفته است: متاسفانه جلوي منزل شريعتمداري که بوديم از بالاي بام منزل ايشان عکاسي مشغول عکسبرداري بود که اين مسئله به نظر ما مشکوک آمد و فرداي آن روز که ما به يک عکاسي رفتيم و بچه ها مي خواستند بعضي عکسها را نگاه کنند عکس امام را هم داشت اتفاقاً يکي از برادران عکسهايي را ديد که بالاي سر افرادي با دايره مشخص شده است و با کمي دقت معلوم شد که اين افراد چند نفر از برادران فعال ما هستند که بالاي سرشان دايره کشيده اند. اين مسئله آن روز براي ما خيلي اهميت داشت که به هر وسيله اي که بود عکسها را همراه فيلم آن از طرف گرفتيم. ولي براي ما مجهول ماند که آيا آن عکاس با ساواک رابطه داشت يا نه؟ و چون کارهايمان سخت متراکم بود فرصت نيافتيم که در مورد عکاس تحقيق نمائيم. البته رابطه اين عکاس و بالاي بام منزل شريعتمداري بودن، در آينده براي دوستان کشف شد و فهميدند شيخ غلامرضا که پيشکار ايشان بود ساواکي بوده است. يکي از کساني که بالاي سرش دايره کشيده بودند خود شهيد لاجوردي بود. شهيد لاجوردي با دو سه نفر ديگر از برادران آن شب و فرداي آن روز براي اداره کارهاي بعدي در قم ماندند. روز شنبه 10/9/41 به تهران بازگشتند. زيرا دولت شاه عقب نشيني کرد و در روزنامه ها که همه در اختيار دولت طاغوت بود نوشت: به تصويب هيات دولت تصويب نامه 14/7/41 مربوط به لايحه انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي، قابل اجرا نخواهد بود و بدين ترتيب اولين پيروزي نهضت امام خميني بدست آمد و موجب دلگرمي و تشويق توده‌هاي مردم متدين گرديد. در اين نهضت که حدوداً دو ماه طول کشيد فقط روحانيت و متدينين حضور داشتند و گروهها و احزاب سياسي آن روزگار از ملي گراها و نهضت آزادي ها حضوري نداشتند.

امام خميني در پايان اين مرحله از نهضت اعلاميه اي دادند و ضمن تشکر از عموم مسلمانان، متذکر شدند: مسلمين بايد بيش از پيش بيدار و هوشيار بوده مراقب اوضاع خود و مصالح اسلام باشند و صفوف خود را فشرده‌تر کنند که اگر خداي نخواسته، دستهاي ناپاکي بسوي مقدسات آنها دراز شود قطع نمايند. امام در 11 آذر، سخنراني تحليلي بسيار مهمي ايراد فرمودند و در آن نفي روشهاي مبارزات غربزده بر اساس قانون اساسي مشروطه و به اصطلاح پارلماني را فرمودند که اين روش مربوط به احزاب و گروههاي سياسي غربگرا و يا در نهاني همراه با استعمار بود و امام راه مبارزه بر مبناي اسلام و قرآن را نشان دادند، و صراحتاً فرمودند مردم منتظرند که کي باشد که اينها (مقصود رژيم شاه) از بين بروند. و فرمودند: هر چه پيش بيايد ... اگر به ضرر شما بود بايد شکست روحي نخوريد، شکست ظاهري مهم نيست ... کسي که رابطه با خدا دارد ... شکست ندارد.... اگر جايي به ضرر شما تمام شد قلبتان محکم باشد، تا آخرين نفرتان بايستيد ... انسان موحد، انسان مسلم، انسان متصل به خدا، شکست نمي خورد ... و اگر به نفع شما تمام شد دست و پاي خود را گم نکنيد و پا از گليم خود فراتر ننهيد ... محکم باشيد.

حفظ ارتباط با امام

پس از پايان اين ماجرا و رهنمودهاي امام خميني برادران، ارتباط خود را با امام حفظ کردند. آقاي عسگر اولادي گفته است: (شايد يک يا دو هفته بعد از الغاء تصويب نامه، به صورت جمعي خدمت امام رفتيم و ايشان فرمودند «اينها مي خواستند آزمايش کنند ببينند در مورد الغاء اسلام چه نيرويي در مقابلشان هست اينها آزمايش خودشان را کردند. اينها دارند خودشان را آماده مي کنند براي يک يورش و حمله تازه لذا ارتباط خودتان را مستحکم کنيد و آمادگي خودتان را بيافزائيد) شهيد اسلامي در اين باره گفته است: «هفته بعد از لغو تصويب نامه خدمت امام آمديم، عرض کرديم رفقاي ما آماده اند براي ادامه مبارزه حتي تا آنجا که اگر لازم باشد و امر بکنيد، به خودشان بمب ببندند و زير ماشين شاه بروند و آن را منفجر کنند. امام فرمودند نه به آنجاها نمي رسد،شما اينجا بيائيد تا اگر کاري باشد ارجاع کنيم. ما هم قرار گذاشتيم هر هفته يکي دو نفرمان خدمت ايشان برسيم. اين مسئله براي ما مبدا کار تشکيلاتي شد که گروهي کار کنيم. شهيد لاجوردي هم از جمله همان افراد بود که به محضر امام مي رفت.

ويژگيهاي موتلفه

موتلفه اسلامي تشکلي بود که تا آن زمان در تاريخ معاصر ايران نمونه اي ديگر نداشت. اين تشکل با انگيزه الهي و نيت خدايي، براي انجام وظيفه شرعي، و کسب رضوان خداوند و ياري دين و پاسداري از ارزشهاي عاشورايي تشکيل شده بود و مي خواست کشور و ملت، تحت حاکميت عدل اسلامي به سعادت دنيا و آخرت برسند و آزاد و آباد و مستقل خود حاکميت بر خود داشته باشند و جامعه نمونه اسلامي را به جهانيان ارائه دهند. بر همين اساس بود که آنها نظر مرجع تقليد و ولي فقيه زمان را حجت شرعي اعمال خويش و حرکت در تشکيلات مي دانستند و براي رعايت مقررات شرعيه، و انطباق برنامه ها و کارهاي خويش شوراي روحانيتي را تشکيل دادند که با اذن امام خميني اعضاي آن انتخاب شدند. شهيد آيت الله مطهري، شهيد آيت الله بهشتي، حضرت آيت الله انواري و مرحوم حجت الاسلام والمسلمين مولائي اعضاي اين شوراي روحانيت بودند. شهيد بهشتي در اين باره گفته اند:

شوراي روحانيت موتلفه اسلامي، مسئوليت داشت که در مسائل اسلامي و در مسائل سياسي و در چيزهايي که اجازه حاکم شرع مي خواهد و همچنين در توجيه فکري و ايدئولوژيک نهضت، افراد را راهنمايي کند. اين تشکيلات مانند احزاب غير اسلامي، براي کسب قدرت پديد نيامد بلکه براي خدمت به اسلام و ولايت و ملت اسلام شکل گرفت و حزب براي اعضاي اين تحزب الهي، ابزار خدمت به مکتب و مردم بود نه براي اين که ابزار قدرت و مقام يابي سران شود. لذا در اين تشکل خدا و ايمان و شور جهاد و شهادت و برادري و صفا و صميميت موج مي زد و صداقت و اخلاص امثال لاجوردي و شهدا موجب مي شد که با عنايت خداوند متعال ناخالصي ها در اين تشکل، از افراد زدوده شود و حرکت مخلصانه الهي تداوم يابد. موتلفه اسلامي همواره از تبليغات خود و بزرگنمايي هاي مرسوم در احزاب جهان، بشدت پرهيز مي کرد و خدمت بي سرو صدا را بر هياهوي تبليغاتي سياسي ترجيح مي داد همانطور که شهيد لاجوردي اين شيوه را داشت.

اساسنامه و مرامنامه اوليه موتلفه توسط شهيد اسلامي، و آقاي شفيق تهيه و به شهيد آيت الله دکتر بهشتي داده شد و ايشان آن را به مشورت اعضاي موثر و موسس جمعيت گذاشتند و پس از استماع نظريات آنها و اصلاح هاي لازم، آن را تدوين نهايي کردند و در آن اصل تقيه را به گونه اي رعايت فرمودند که پس از افتادن آن به دست ساواک، هيچ بهانه اي نتوانست از آن به دست آورد. شهيد لاجوردي از موسسين موتلفه اسلامي و عضو موثر شوراي مرکزي آن بود. وي در تمام سال 42 و 43 در همه فعاليت‌هاي موتلفه نقش اساسي داشت. در جريان برنامه هاي محرم سال 1342 خورشيدي، که در حقيقت با انبوه بيشمار شرکت کنندگان در راهپيمايي عاشورا، ادعاهاي شاه درباره رفراندوم و راي مردم و راي چهار هزار و خرده اي مخالفان که رژيم اعلام کرده بود باطل گشت و همچنين در جريان قيام مردمي و اسلامي 15 خرداد و مراسم‌هاي بزرگداشت آن و تعطيل سراسري در هفتم شهداي 15 خرداد 42 و مهاجرت مراجع و علماي شهرها به تهران، و تعطيل هاي بازارها و خيابانها، و تحريم انتخابات و مجلس فرمايشي دوره 21 شاه، فعاليت هاي دوران محصور بودن امام خميني، آزادي ايشان، جريانات قم و جشن مدرسه فيضيه، راهپيمايي در عاشوراي سال 1343 خورشيدي، در مقابله با کاپيتولاسيون آمريکايي شاه، و خلاصه در همه صحنه هاي مبارزه عليه شاه و استکبار، شهيد لاجوردي نقش موثري را در جمع ياران داشت.

دستگيري اول

با اعدام منصور، گروه جهاد مسلح موتلفه اسلامي گرفتار شد. شهيد حاج صادق اماني که شوهر خواهر آقاي لاجوردي بود به همراه شهدا بخارائي، نيک نژاد، هرندي در سحرگاه 26 خرداد توسط رژيم شاه شهيد شدند. شهيد عراقي و آقاي حاج هاشم اماني با يک درجه تخفيف به حبس ابد محکوميت يافتند. آقاي عسگر اولادي و آقاي حاج ابوالفضل حاج حيدري و دو نفر ديگر به حبس ابد، آيت الله انواري به 15 سال، آقاي حاج احمد شهاب به 10 سال و يک نفر به 5 سال محکوم شدند. شهيد لاجوردي در اين رابطه به همراه برادرش حاج سيد مرتضي لاجوردي دستگير شدند اما اعتراف نکردند، و پس از تحمل آزار و اذيت، آزاد شدند. اما شهيد لاجوردي دوباره همراه جناح سياسي موتلفه اسلامي در اسفند 43 دستگير گرديد.


دستگيري دوم

با دستگيري بخشي از کارگردانان موتلفه اسلامي در بخش سياسي در اسفند 43 (حدود سي نفر) شهيد لاجوردي نيز دستگير شد و در قزل قلعه که زندان مخوف و شکنجه گاه ساواک شاه بود مانند بقيه ياران تحت شکنجه قرار گرفت. شهيد لاجوردي در اين زندان نيز مقاومت خوبي نشان داد و عليرغم همه فشارها و شکنجه ها اعتراف قابل توجهي نداشت. 57 روز انفرادي در قزل قلعه، و سپس 67 روز انفرادي در زندان بسيار سخت عشرت آباد، جز افزايش روحيه مقاومت در وي و اکثر ياران اثري ديگر نداشت. پس از 4 ماه انفرادي که در آن سالها تقريباً کم نظير بود و تحمل شکنجه هاي سخت، ياران به زندان عمومي قصر منتقل شدند و بالاخره شهيد لاجوردي جزو افراد درجه اول موتلفه اسلامي (طبق گزارش سري ساواک) در بيدادگاه نظامي شاه محاکمه و به دو سال زندان محکوم شد زيرا اعترافات قابل استنادي نکرده بود. در طول دو سال زندان، شهيد لاجوردي يکي از مظاهر مقاومت اسلامي در برابر طاغوت بود.

شهيد لاجوردي با آزادي از زندان به اتفاق برادرش شغل خود را تغيير دادند و به فروش لوازم پوشاکي خانوادگي مشغول شدند. شهيد لاجوردي در پوشش کسب، فعاليت هاي مبارزاتي اسلامي خود را ادامه داد.

تظاهرات در مسابقه فوتبال با اسرائيل

دوران سال‌هاي 44 تا 49 دوره ساماندهي تشکيلات مسلحانه زيرزميني بود، و شهيد لاجوردي در ارتباط مستقيم با شهيد آيت الله مطهري، (شهيد آيت الله بهشتي در خارج از کشور بود) با گروههاي مخفي اسلامي مسلح و سياسي کار مي کرد. يک گروه از اين گروهها در جريان مسابقه فوتبال ايران و رژيم اشغالگر قدس در سال 49 وارد عمل شد و ضمن حضور در تظاهرات عظيم مردم عليه رژيم صهيونيستي و رژيم شاه، که توسط ياران موتلفه اسلامي اداره مي شد، انفجاري در مقابل شرکت العال (شرکت هواپيمايي اسرائيل) انجام داد، و با دستگيري تعدادي از افرادش مورد شناسايي ساواک واقع شد. از اين گروه مسلح، دستگاههاي پلي کپي، اسلحه و امکانات تخريبي به دست ساواک افتاد و شهيد لاجوردي همراه عده اي ديگر دستگير شد و عزت مطهري يکي ديگر از ياران موثر موتلفه اسلامي که در مديريت اين گروه هم نقش داشت متواري گرديد.

دستگيري سوم

اين بار لاجوردي را به شديدترين وضع شکنجه کردند، به نحوي که کمر وي آسيب ديد و دچار ديسک کمر شد که تا پايان عمر او را آزار مي داد. مهره هاي گردن و پشت، تحت فشار قرار گرفت که مدتها آنها را معالجه مي کرد، زانوهاي او آسيب ديد، چشمش ضربه خورد به نحوي که مدتها معالجه کرد ولي تا هنگام شهادت مشکل داشت. گوش وي در اثر ضربات سنگين آسيب يافت، و خلاصه جائي از بدن او را سالم نگذاشتند.

در آن روزها رژيم طاغوت خيلي وحشي شده بود. مدتها بود ظاهراً اقدامات حادي در صحنه کشور رخ نداده بود و حالا رژيم ناگهان تمام برنامه ها و خيالاتش به هم ريخته بود. برنامه مسابقه فوتبال با اسرائيل براي قدرت نمايي طاغوت به روحانيت و ياران امام بود که آن همه عليه اسرائيل سخن گفته و شعار داده بودند و از طرفي مي خواست به اربابان آمريکايي و صهيونيست خود بگويد که قدرت يافته است و مي تواند مسابقه هاي ورزشي با رژيم صهيونيستي را با آرامش برگزار نمايد. اما ديد که تمام اين برنامه ها به باد رفته است. مردم از فوتباليست‌هاي خود که اسرائيل را شکست دادند تجليل کردند ولي عليه اسرائيل در ورزشگاه امجديه (شهيد شيرودي فعلي) و اطراف آن به شدت تظاهرات کردند، و پس از اتمام مسابقه با پلاکاردها (پرده هاي شعاري) که عليه اسرائيل بود در سه گروه تظاهرات کنان در تهران به راه افتادند. يک گروه به جنوب شهر و محله يهودي ها، شعار داده و قدرت نمايي کرد. گروه دوم به شمال شهر رفته و شعار سر دادند بدون اين که رژيم کاري بتواند بکند. گروه سوم در اطراف ورزشگاه تا ساعت ها فعال بود و سپس به طرف خيابان سعدي آمد و در طول تظاهرات اين گروه بود که بمبي در مقابل شرکت العال در خيابان روزولت آن روز منفجر شد و شيشه هاي شرکت مذکور را درهم شکست. اين تظاهرات آنچنان بود که ديگر رژيم نتوانست مسابقه ديگري با اسرائيلي ها ترتيب دهد و انفجار نشان از يک گروه مسلح داد که قادر است بمب بسازد و منفجر نمايد. لذا حساسيت طاغوت شديد بود و به همين سبب شهيد لاجوردي دچار يکي از مهيب ترين شکنجه هاي ساواک شاه شد.

زندان و شناختن منافقين

شهيد لاجوردي در اين دوره از زندان بسيار فعال و مقاوم بود به نحوي که رژيم او را از زندان قصر به زندان قزل حصار در کرج تبعيد کرد. در زندان قزل حصار بود که در سال 51، شهيد لاجوردي با برخي از عناصر سازمان منافقين (مجاهدين خلق) روبرو مي شود. آنها و لاجوردي در آغاز با هم گرم مي گيرند ولي شامه تيز و نفاق شناس و التقاط فهم لاجوردي، رگه هاي نفاق و التقاط را در آنها مي يابد، و با درايت «شناخت منافقين» را از آنها به دست مي آورد و با اطلاعاتي که از مارکسيسم داشت آن را «مارکسيسم دستکاري شده با نام اسلام» مي يابد.

لاجوردي خود تعريف مي کرد: در قزل حصار وقتي چند نفر از منافقين را آوردند خوشحال شدم که به جمع مسلمانان زنداني عده اي که مجاهد مسلح هستند اضافه شده اند که در ساختن درون زندان به کار خواهد آمد. روزي که در سودان کودتاي کمونيستي عليه جعفر نميري شد و پس از ساعاتي، شکست خورد متوجه شدم که اينان از کودتاي کمونيستي بسيار خوشحال شده و همراه کمونيست هاي قزل حصار جشن گرفتند و در شکست آنها بسيار متاثر شده عزادار شدند. از آنها پرسيدم چرا از شکست يک حکومت کمونيستي کودتايي، ناراحت شده اند. (در آن روزگار نميري چهره غربي نداشت و همکار عبدالناصر بود) آنها گفتند که اين حکومت خلق است و حکومت دموکراتيک خلقي مورد تاييد ماست، و مارکسيسم علم مبارزه است! و با امپرياليسم که همان کفر است مي جنگد! من از اينجا متوجه التقاط آنها شدم. ولي به مخالفت برنخاستم. گفتم آرام جلو بروم، که هم بدانم چه افکاري دارند و هم اينکه اگر بشود آنها را متوجه حقايق اسلام و کفر کمونيستي بکنم. پس از مدتي افکار آنها و جزوات «شناخت» و «تکامل» و «راه انبياء» براي من کاملاً شناخته شد و بحث را که ملايم شروع کردم متوجه شدم که آنها عناد دارند نه اينکه اطلاع و آگاهي نداشته باشند. »

لاجوردي از اين تاريخ مقابل منافقين قرار گرفت و اين افتخار را يافت که اولين کسي بود که پس از امام خميني(ره) متوجه التقاط و انحراف منافقين شد. منافقين نيز در مقابل آگاهي يافتن لاجوردي سعي کردند وي را منزوي کنند و نگذارند زندانيان مسلمان با او صحبت کنند و بيدار شوند. لاجوردي اين مطلب را بدون انتساب به سازمان در بازجويي هاي پس از دستگيري در 7/11/53 به عنوان اينکه دخالت در سياست نمي‌‌کرده مي نويسد و مي گويد: « هيچگاه در کمونهايي در آنجا بود نرفتم. من در حال نيمه بايکوت بسر مي بردم.» در زندان قزل حصار لاجوردي موافق منافقين نبود اما با آنها برخورد رويارويي هم نداشت. تا او را در تاريخ آبان 52 به زندان مشهد تبعيد کردند. وي در زندان مشهد به عمق نفاق و فاجعه منافقين پي برد و متوجه شد که سازمان در واقع جوانان ساده را از اسلام به مارکسيسم مي کشاند. و البته با هر کس به زبان خودش و موافق روحياتش صحبت مي کند. مثلاً با مذهبي ها به شدت خود را مذهبي جلوه مي دهد با مردم عادي خود را داراي اسلام مترقي و به اصطلاح علمي، نشان مي دهد و با افرادي که اعتقاد کافي به اسلام ندارند خود را مسلمان داراي افکار مارکسيسم معرفي مي کند و آنها را به مارکسيسم معتقد مي سازد. و مقصود از اين چندگانگي، در دست داشتن قدرت سازماني، و قدرت در زندان و به دست آوردن قدرت حکومتي براي سلطه خودشان است.

مراقبت ويژه ساواک

شهيد لاجوردي پس از 4 سال تحمل زندان و دو تبعيد به زندان قزل حصار و مشهد، در تاريخ 30/1/53 از زندان مشهد آزاد گرديد. در هنگام خروج از زندان، در جيب شلوار وي کاغذي به دست آمد که شماره تلفن يکي از زندانيان بر آن نوشته بود؛ ساواک پرونده‌اي براي لاجوردي تشکيل داد و او را بازجويي کرد، لکن وي گفت آن کاغد را او در جيبش گذاشته تا خبر سلامتي او را به خانواده اش بدهم. اين امر نشان مي دهد که در روحيه مقاوم شهيد لاجوردي، زندان نه تنها کوچکترين تاثيري نداشته، بلکه او را محکمتر نموده به نحوي که در هنگام آزادي، اقداماتي را در رابطه با زندانيان مرتکب مي شود که خطر بازداشت مجدد او را داشته است. پس از آزادي، ساواک وي را تحت پوشش منابع خود قرار مي دهد و تلفن و نامه هاي پستي را مورد بازرسي قرار مي دهد. البته وي و خانواده و بستگانش از سال 52 تحت مراقبت ويژه بوده اند و جالب است که ساواک در سندي که کمتر نظير دارد، دستور مي دهد: به هر نحوي که مقتضي مي دانند، بدون اين که عملي آشکار و يا احضار صورت گيرد نسبت به شناسايي کليه افراد خانواده ياد شده اعم از خواهر، برادر، پسران و دختران آن، عمو، عمه، خاله و فرزندان آنها اقدام گردد.

اين دستور در سندي ديگر از ساواک به تاريخ 18/2/53 يعني 19 روز پس از آزادي لاجوردي تاکيد مي گردد. در اين سند آمده است: از ساواک خواسته شده است کليه افراد خانواده لاجوردي را شناسايي و معرفي نمايد. و سپس در تاريخ 4/3/53 اداره کل سوم ساواک دستور مي دهد: با توجه به اينکه مشاراليه فردي متعصب بوده و به احتمال قوي فعاليت هاي گذشته خود را با رعايت نهايت پنهانکاري و شدت هرچه بيشتر دنبال خواهد نمود ... دستور فرماييد سريعاً نسبت به شناسايي مجدد، و مراقبت کامل از اعمال و رفتار وي، و افراد خانواده اش اقدام نموده ...

در تاريخ 1/5/53 يعني 4 ماه پس از آزادي لاجوردي، ساواک در سندي به همين تاريخ تصريح مي کند: نامبرده ... به دوستش اظهار داشته به خدا قسم شما در مقابل مردم و دين اسلام مسئول هستيد... به خدا قسم اگر يک عمر در زندان باشيم، به اندازه يک روز اباذر غفاري زجر نکشيده ايم. ساواک در اين سند دوباره به پابرجايي لاجوردي در افکار و عقايد افراطي و مخالفت با رژيم تاکيد مي کند. ساواک در تاريخ 8/5/53 باز هم در سندي ديگر دستور به ادامه مراقبت از اعمال و رفتار شهيد لاجوردي داده و گفته: به احتمال قوي نامبرده در حال حاضر فعاليت هاي مضره اي را دنبال مي کند. و دستور به مراقبت اعمال و رفتار وي و شناسايي دوستان و معاشرين مشاراليه داده است.

اسناد مذکور همگي دلالت دارند بر اينکه لاجوردي پس از آزادي، با قدرت و استقامت، مسير مبارزه در راه خدا را با نهايت تدبير، و به قول ساواک پنهانکاري، ادامه داده است. در اين دوران شهد لاجوردي در بيرون از زندان نتوانست عليه سازمان منافقين اقدام مستقيم کند زيرا فضا و صحنه مبارزه انقلابي، در سلطه تبليغاتي سازمان بود. سازمان توانسته بود با فريب و نفاق گسترده خود، خويش را محور و پرچمدار مبارزه اسلامي و تنها سازمان مسلح مسلمان جلوه دهد؛ از روحانيان مبارز، عناصر فعال گروهها و تشکلهاي اسلامي مثل موتلفه استفاده کند و نيروها و امکانات آنها را به خود اختصاص دهد و با کشته هايي که داده بود پشتوانه مظلوميتي در برابر رژيم ستمگر شاه تهيه کند و با شعار ضد امپرياليسم امريکا، مشتاقان استقلال کشور را به خود متوجه نمايد. در اين دوران شهيد لاجوردي در تماس با ساير ياران، در صدد طراحي راهکاري موثر بود تا در فرصت مناسب که حقايق سازمان آشکار مي شود، وظايف مبارزه اسلامي را بطور مشروع و منطبق با اسلام دنبال نمايد. در تدارک اين راه به بسياري از دوستان نزديک نيز مسائل منافقين را نگفت، اما ارتباط با همه از جمله بخش مسلح شهيد اندرزگو را برقرار کرد. همين تماس ها و برنامه ها بود که ساواک را به شدت نسبت به لاجوردي مظنون کرد و بالاخره در تاريخ 7/12/53 (10 ماه و 8 روز پس از آزادي) مجدداً او را دستگير و به کميته مشترک ضد خرابکاري برد.


در زندان قصر
اين دوره از زندان دوره اي سرنوشت ساز در انقلاب اسلامي ايران است.

در سال‌هاي 42 تا 50، زندان به برکت مبارزان موتلفه اسلامي، حزب ملل اسلامي، گروههاي مذهبي و همچنين روحانيان مبارز، از اعتبار خاصي برخوردار شد. محيط زندان به مدرسه اي براي آموزش و پرورش و بحث و مباحثه تبديل شد و سران مبارزه در زندانها، زندان را تبديل به ميدان سازندگي و تجربه آموزي و مقاوم شدن مبارزان کردند. در سالهاي 50 تا 54 زندان بيشتر در اختيار سازمان مجاهدين خلق درآمد که همه مبارزان مسلمان با آنها همکاري صادقانه و همه جانبه داشتند و آنها با چريکهاي فدائي خلق کمونيست سازش کرده بودند و کمون مشترک تشکيل داده بودند.

کمون مشترک عنواني کمونيستي بود که افراد زنداني اعم از کمونيست و مسلمان، در تشکيلاتي مخفي بصورت جمع مشترک با هم زندگي مي کردند. مسئولان خود را انتخاب مي کردند و پولي که به زندانيان از طرف خانواده ها پرداخت مي شد به صندوقدار مي دادند، هيات مديره، نيازهاي اصلي اعضا کمون را تهيه و در اختيار همه قرار مي داد.

کمون کارهاي داخلي زندان سياسي را خود اداره مي کرد. هر روز چند نفر را به نوبت براي کارگري در بند (باز هم اصطلاحي مورد استفاده کمونيست ها) تعيين مي نمود که کارهاي آشپزخانه (در حدي مختصر) و جارو و نظافت زندان، و کارهاي جاري را انجام مي دادند؛ سفره صبحانه و نهار و شام و تقسيم ميوه - اگر وجود داشت- در وسط روز را به عهده داشتند که مسلمان و کمونيست با هم غذا مي خوردند و يکي بودند. اين موضوع از نظر مباني فقهي اسلامي اشکال داشت، زيرا اسلام منکرين خدا را نجس مي داند و آلودگي غذا و آب و نوشيدني ها را جايز نمي داند. لکن منافقين که در اصل مارکسيسم را قبول داشتند، مباني مارکسيستي را به عنوان اسلام مترقي و انديشه هاي نو اسلامي به خورد جوانان مسلمان مي دادند و برداشتن مرز بين اسلام و کفر و شرک و نفاق را طراحي کرده بودند.

خاطره اي جالب

در اواسط سال 1355، رسولي سرشکنجه‌گر مشهور ساواک و مدير داخلي زندان اوين، روزي به بند 1 اوين آمد و خواست که علماء در زندان و عناصر موثر مبارزه که در آن بند بودند در اطاق مياني جمع شوند. عده‌اي جمع شدند. رسولي با تکبر فراوان رفت بالاي اطاق نشست و يک پايش را روي پاي ديگرش انداخت و گفت: ديگر مبارزه شماها فايده اي ندارد. سازمان مجاهدين از هم پاشيده و وحيد افراخته اسامي همه اعضا و طرفداران آن را نيز در اختيار ما قرار داده، مردم هم فهميده اند که آنها مارکسيست اسلامي هستند و حرف ما درست بوده و ديگر حرفهاي شماها در تاييد آن سازمان، را قبول نمي کنند و بقيه حرفهايتان را نيز قبول ندارند. چريکهاي کمونيست هم در ماههاي اخير اکثر سرانشان کشته شده اند و ديگر قدرتي ندارند. بازارهاي اسلامي نيز ديگر به شماها و مبارزه کمک مالي نمي کنند. بنابراين شماها بيائيد در پي کارهاي فرهنگي و زندگي خودتان برويد. وقتي رسولي اين حرفها را زد مرحوم طالقاني او را به بازي گرفت و بجاي پاسخ به او گفت فلاني، دو دختر فلج و عقب افتاده داشت آنها هنوز هستند؟ بعد شهيد عراقي رسولي را دست انداخت و بالاخره آقاي هاشمي رفسنجاني بدون اشاره به حرفهايش او را حسابي متلک باران کرد و رسولي با خماري فراوان رفت. لاجوردي در کنار اطاق نشسته بود و از آن خنده هاي رندانه مي کرد.اين برنامه رسولي بيانگر تحليل طاغوت در آن روزگار است. که البته تحليل بسياري از مبارزان سياسي ميسر نيست و تا ده سال ديگر بايد رفت و کار فرهنگي کرد! بنابراين اين دوره از زندان که شهيد لاجوردي در وقايع آن نقش بارزي داشت در انقلاب اسلامي ايران بسيار حساس است.

آغاز برنامه لاجوردي

در 25/4/54 شهيد لاجوردي و همراهان او به زندان قصر آورده شدند و به قرنطينه رفتند، سپس به بند 2 و 3 زندان شماره 3 قصر منتقل شدند. در زندان قصر لاجوردي ابتدا برخوردي مستقيم با منافقين نکرد بلکه به آگاه سازي روآورد. او افرادي همچون آقايان نعيم آبادي، کروبي، کچوئي و ... را به مسائل منافقين آگاه کرد. همچنين با جمعي از زندانيان مسلمان، سعي کردند که رعايت احکام شرعي را در طهارت و پاکي بکنند. منافقين پتوها و دمپايي هاي زندان را اشتراکي کرده بودند. اينان پتوهاي خود را مشخص کردند تا بتوانند آنها را پاک و تميز نگه دارند- پتو را در زندان، خود زندان به زندانيان مي داد که از نوع پتوهاي سربازي سابق بود- در زندان برخي افراد دچار امراض از جمله امراض پوستي بودند و مخلوط بودن پتوها، احتمال سرايت امراض مذکور را افزايش مي داد. کمونيست ها هم مقيد به رعايت نجاست و نظافت نبودند. بهترين راه مشخص بودن پتوي هر شخص بود که تا آمدن منافقين به زندان همين رويه حاکم بود، اما منافقين براي آن که مشارکت با مارکسيسم و مخلوط بودن مسلمانان و مارکسيست ها را تحقق ببخشند همه اين مسائل را نديده گرفتند. کمونيستها در دستشويي سرپا ادرار مي کردند و چون دستشويي هاي زندان تنگ و کوتاه بود همه جا از جمله پاهاي آنان و دمپايي ها آلوده و نجس مي گشت، ولي منافقين اصرار داشتند که همه دمپايي ها را جلوي در راهرو درآورند و هر کس هر دمپايي بود پايش کند. شهيد لاجوردي و عده اي از روحانيان و متدينين اين امور را جدا کردند، پتوهاي خود را مشخص نمودند و دمپايي هاي خود را نيز علامت گذاري نمودند و از روپوش و شلوار زندان، براي خود پاپوش هاي پارچه اي دوختند و کف آنها را پلاستيک گذاشتند تا در نتيجه خيسي يا عرق پا، باعث نجس شدن پايشان نشود و به افراد متدين نيز تذکر دادند که نماز آنها با بدن نجس باطل مي باشد. منافقين اين مسائل را استهزاء مي کردند اما تا سال 54 برخورد جدي نداشتند زيرا قدرت دست خودشان بود و احساس خطر نمي کردند. در سال 54 وحيد افراخته و همدستانش دستگير شدند، و انحراف سازمان و خيانت سران آن مشخص شد؛ مرتدين از منافقين، اعلام موضع نمودند و به صراحت اعلام کردند سالها و ماههاست کمونيست شده اند و به حکم سازمان بوده که نماز دروغين مي خوانده اند، يا امام جماعت شده اند و يا اظهار مسلماني کرده اند. آنها در چنين شرايطي ديگران را نيز دعوت به مارکسيست شدن مي نمودند.


شکنجه شديد لاجوردي

در ورود اين 10 نفر به همراه وحيد لاهوتي به کميته مشترک ضد خرابکاري، منوچهري شکنجه‌گر بي‌رحم ساواک لاجوردي را به اطاق شکنجه و بقيه را به اطاقي در طبقه سوم بند پنجم برد. بعد از ساعتي، لاجوردي را در حالي که بشدت او را شکنجه داده بودند و 2 نفر نگهبان ساواک زير بغل او را گرفته بودند، کشان کشان آوردند در حاليکه لاجوردي به علت ضربات کابل بر کف پا نمي توانست راه برود و منوچهري با چهره برافروخته و چشم هاي خون گرفته و از حدقه بيرون زده همراه آنها مي آمد. وقتي آنها به نزديک در اطاق که توسط نگهبان بند باز شده بود رسيدند همه افراد مذکور به جلوي در اطاق آمدند و بادامچيان و کچويي و محمدمحمدي از در اطاق بيرون آمدند و اعتراض به اين شکنجه را شروع کردند. لاجوردي با اشاره به آنها خواست که آنان او را از دو نگبهان بگيرند. بادامچيان و کچويي دو طرف لاجوردي قرار گرفته وي را از زمين بلند کردند و به داخل اطاق آورده و روي زيلو خواباندند. در حالي که همه افراد با مشاهده وضعيت شهيد لاجوردي دستجمعي به اعتراض برخاسته بودند، منوچهري با تندي گفت: بي‌خود سر و صدا نکنيد، حساب همتون را مثل همين مي رسم و بعد رفت. پس از مدتي که لاجوردي حالش جا آمد، از وي پرسيده شد که در شکنجه چه مي خواستند؟ گفت هيچ، سوال نکردند و به محض ورود به اطاق شکنجه با فحش و اهانت، شکنجه را شروع کردند و گويا مي خواهند زهر چشم بگيرند و لابد مقصودي دارند. سپس وي با مراقبت دوستان و کمي مالش دست و پا به خواب رفت. در اين موقع رسولي شکنجه‌گر ساواک به داخل اطاق آمد و احوالپرسي نمود و پرسيد: «لاجوردي چرا خوابيده است؟» محمد محمدي گفت: منوچهري او را برده شکنجه داده است. رسولي گفت: چرا؟ کي به او گفته بود اينکارها را بکند؟ شماها تحويل من هستيد به او چه. محمدي گفت: برنامه شما چيست؟ چه مي خواهيد؟ رسولي گفت: هيچي شماها را آورده ايم بگوييم سازمان تغيير ايدئولوژي داده و مارکسيست شده و همديگر را کشته اند و شما بر اين مسائل مطلع بشويد تا تغيير موضع بدهيد، قصد هم اذيت شما و لاجوردي نبوده و منوچهري بي‌خود اين کار را کرده است. دوستان چون از قبل هماهنگي نکرده بودند در برابر صحبت هاي رسولي موضع نگرفتند و در واقع خواستند او را تخليه اطلاعاتي نمايند. رسولي کمي در اطاق نشست و برخاست و رفت. دوستان با همديگر به آهستگي به مشورت برخاستند که مقصود از اين آوردن جمعي به کميته مشترک و اين شکنجه وحشيانه لاجوردي در آغاز کار و بعد صحبت هاي رسولي چيست؟ در اين اطاق اين عده چند روز ماندند. لاجوردي پس از آنکه کمي حالش بهبودي يافت بحث و گفتگو را آغاز کرد، مسائل عقيدتي و التقاطي منافقين را براي بقيه شرح داد. وقتي بعضي از افراد آگاه شده، به محمدمحمدي مراجعه کردند و از او ماوقع را پرسيدند، او که از عناصر اصلي سازمان در زندان بشمار مي آمد طفره رفت و به بهانه اينکه ممکن است در اين اطاق، دستگاه شنود باشد پاسخ نداد و همين موضوع مسلم کرد که سازمان و عناصر موثر آن مي دانند افکار التقاطي دارند و نمي گويند!

بند يک اوين

پس از چند روز که لاجوردي و همراهان در کميته مشترک بودند، آنها را بجز وحيد لاهوتي به بند 1 در زندان اوين بردند. از مشهد نيز آقايان عسگر اولادي و حاج ابوالفضل حاج حيدري را آوردند و آقاي دکتر عباس شيباني را نيز از زندان ديگري به اوين آوردند، و در واقع در يک حادثه اتفاقي، و شايد به تقدير الهي، مجموعه روحانيان و عناصر اصلي مبارزه در زندانها در بند 1 اوين کنار هم قرار گرفتند. و تعدادي هم از طلاب دستگير شده در جريان سالگرد 15 خرداد در سال 54 از زندانهاي ديگر به اين بند افزوده شدند. اينجا ديگر کمون سازمان و درگيري با آنها وجود نداشت همه با هم بودند بجز محمد محمدي که در واقع هنوز افکار سازمان را داشت، هر چند صريح اظهار نمي کرد. در اوين، مسائل منافقين کاملاً آشکار شد. آقايان عسگراولادي، حاج حيدري و شهيد لاجوردي اطلاعات خود را در حضور روحانيان مطرح کردند. محمد محمدي به دفاع برخاست ولي استدلال نداشت. با آشکار شدن بطلان عقايد التقاطي منافقين، موضوع نفاق آنها نيز معلوم گرديد و محمد محمدي به گريه متوسل شد و گفت ما تا ديروز مجاهد بوديم و امروز منافق شده ايم. ولي اين روش موثر واقع نشد و بالاخره قرار شد محمد محمدي عقايد و ديدگاههاي سازمان را براي آقايان مهدوي کني، انواري، هاشمي رفسنجاني و لاهوتي بيان کند و چند جلسه طولاني اينکار ادامه يافت و در نظر نهايي علما، تعليمات و افکار سازمان را التقاطي و غير منطبق با اسلام اعلام نمودند. سپس در يک جلسه جدي و با حضور همه روحانيان و شهيد لاجوردي و همفکرانش، بحث از علل و عوامل انحراف و ارتداد افراد مطرح گرديد و 43 مورد علل اين گرايش منفي ارائه شد و معلوم گرديد مهمترين عامل، از بين رفتن مرز بين مسلمان و غير مسلمان است که در کمون مشترک و در تحليلهاي سازمان مطرح است. لذا قرار شد برنامه اي براي جدا شدن مسلمانها و مارکسيست ها طراحي شود که بر مبناي دين باشد، زيرا در واقع دين خالص مورد تهاجم بود و مبارزه نيز جز با دين خالص اسلامي به پيروزي نمي رسيد.

لاجوردي و ترسيم راه فردا

بديهي است در محيط زندان پس از آن همه ضربات سالهاي 54- 55، اين برنامه کاملاً دوستان را خلع سلاح کرد و چون اطلاعي از اصل مسئله و اجبار و فريب رژيم نداشتند پاسخي هم نداشتند و نمي شد هم بگويند که اين طراحي ساواک براي نفع سازمان است و الا اگر رژيم مي خواست اينها بتوانند عليه منافقين کار کنند، بايستي اينان را بي سر و صدا آزاد مي کردند نه اينکه بکوشد اينان و دوستانشان را بي آبرو نمايد. به هر حال پس از اين ماجرا شهيد لاجوردي در غياب آقاي عسگراولادي و عراقي، پيشکسوت دوستان بود؛ وي با قدرت و بدون تزلزل، راه آينده را ترسيم کرد و پس از مشورت با عناصر اصلي متعهدين به فتوا، آن را به اجرا گذاشت. قرار بر آن شد که دوستان علوم و مباحث معرفت شناختي اسلام را در رابطه با تبيين موارد انحراف و التقاط منافقين و کمونيست بياموزند و يا آن را کامل کنند. علي رغم آشکار شدن عناد منافقين با آنها برخوردي نداشته باشند و اعتمادي هم به آنها براي طرح مسائلشان نکنند و براي جذب افراد بينابين زمينه بحث را بطور دوستانه در هر مورد مهيا کنند؛ با کساني که حاضر به شنيدن مطالب نيستند اصراري در طرح موضوع نداشته باشند. موضعگيري ها و مواضع و برنامه هاي خود را با هوشياري کامل تنظيم کنند تا بهانه به دست رژيم و منافقين نهند و خلاصه به گونه اي عمل نمايند که روز به روز دست منافقين بيشتر رو شود و اعتماد افراد غير معترض به مطالب دوستان افزايش يابد. اين سياست بخوبي اجرا شد و به تدريج افرادي که گرچه جزو اين دوستان و <<اطاق دوئي ها>> نمي شدند ولي حقايق را قبول داشتند رو به افزايش نهاد. منافقين در آغاز مي کوشيدند مسئله را ساده کنند. مي خواستند انحراف و خيانت را به مرتدين نسبت دهند و خود را مبرا سازند. لکن سوالات دوستان درباره مواضع و جهان بيني و رفتار آنها آنان را مجبور به موضعگيري منفي نمود و عصبانيت آنها در مقابل سوالات طرفداراني که مسائل را متوجه مي شدند، آنها را کاملاً تضعيف نمود.

بطور نمونه در شب عيد سال 56، که طبق معمول رژيم اجازه جشن و بزن و بکوب و حتي رقص به زندانيان مي داد، محمود عطائي از سران منافقين به اطاق 2 آمد و پرسيد که مي خواهيم شب اول سال جشن بگيريم شما چه مي کنيد؟ شهيد لاجوردي با قدرت جواب داد اگر با کمونيست ها مشترکاً جشن بگيريد ما جدا خواهيم ماند ولي اگر با کمونيست و مرتدين نباشيد ما با شما در جشن شرکت خواهيم کرد. عطائي کاملاً غافلگير شد و گفت جواب مي دهم. او انتظار داشت دوستان بگويند ما در جشن شما شرکت نمي‌کنيم و با خيال راحت با کمونيست ها جشن مشترک بگيرند و عليه دوستان تبليغ کنند. منافقين پس از مذاکراتي، پيغام دادند که ما با شما جشن نمي گيريم و در نتيجه با کمونيست و مرتدين خودشان جشن گرفتند و حتي در اطاق مرتدين که مي زدند و مي خواندند و مي رقصيدند شرکت کردند. شهيد لاجوردي و يارانش نيز جشن ساده اي در اطاق 2 گرفتند که شادي معنوي و تقوايي داشت. پس از جشن اول سال هر يک از اطاقها از جمله اطاقي که مسعود رجوي در آن بود (اطاق شماره 4) يک شب جشن گرفتند و زندانيان ساير اطاقها به آن اطاق مي رفتند و اصطلاحاً آن را «بازديد» مي ناميدند. شبي که نوبت اطاق 4 بود تعداد از دوستان اطاق 2 به آن اطاق رفته عيد را تبريک گفتند و مصافحه کردند، شهيد لاجوردي و چند نفر هم شرکت نکردند. اين کار اثر خوبي در جهت کم رنگ کردن فضاي تضاد و اختلاف داشت. در مقابل منافقين که به همه اطاقها- از جمله اطاق 5 که محل مرتدين بود- رفتند به اطاق 2 به بازديد نيامدند و همين کار که تعصب و عناد آنها را آشکار کرد بنفع دوستان تمام شد.

کميته استقبال

در کميته استقبال از امام شهيد لاجوردي به اتفاق شهدا عراقي و اسلامي و آقاي عسگراولادي جزو مسئولان انتظامات اقامتگاه امام بودند و آن جمعيت انبوه و برنامه هاي مدرسه رفاه و علوي را در چنان موقعيت حساس و خطرناک مراقبت کردند. در روزهاي 21 و 22 بهمن 1357 شهيد لاجوردي در رفاه در مورد ماموران ساواک رژيم که دستگير مي شدند به همراه شهيد رجايي و شهيد کچويي و آقاي حاج سيد اصغر رخ صفت مسئوليت داشتند و برادرش حاج سيد مرتضي لاجوردي در بخش تبليغات کميته استقبال از امام خدمات ارزشمندي را تقديم کرد که يکي از آنها پرده اي بود که بر آن نوشته شده بود «ديو چو بيرون رود فرشته در آيد»

بدينگونه است که يک دوره مهم و سرنوشت ساز در زندگاني اين اسطوره جهاد و استقامت و مرد پولادين انقلاب اسلامي طي مي شود تا دوره اي ديگر آغاز گردد. دوره اي که شهيد لاجوردي در آن نقش بي‌نظيري را در افشاي نفاق و ارتداد و انحراف و سرکوب توطئه گران منافق و کمونيست و ضد انقلاب و مزدوران استکبار جهاني ايفا مي کند تا آنجا که خداي شهيدان و عارفان و عاشقان نعمت والاي شهادت را به او انعام مي دهد و از کساني مي شود که مشمول آيه شريفه «الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين» (69 / نساء) هستند.

آن نگاه مهربان
شهيد لاجوردي به روايت يک عضو سابق سازمان منافقين :
هنوز به خاطر دارم، يعني هيچگاه نمي توانم آن را از ياد ببرم، آن نگاه مهربان از پشت عينک که صداي آرام و گرمي همراهي اش مي کرد. يک بعدازظهر زمستاني بود که آن پنجره کوچک آهني باز شد و اين بار به جاي نگهبان هميشگي و جملات و سؤالاتي از قبيل:
«آماده شو براي شعبه» يا «مي خواهي حمام بروي؟» و يا «چه وسائلي احتياج داري از فروشگاه بخري؟»، چهره اي غريبه در چارچوب آن پنجره کوچک ظاهر شد که عينک درشتي بر چشم زده بود ولي گويا از پشت آن عينک، نگاه آشنايي داشت. صدايش به آرامي بر گوش هايم نشست:
«سلام! چطوري پسرم؟ چند وقته اينجايي؟» مانده بودم چه بگويم،مدتها بود اينچنين پدرانه مخاطب قرار نگرفته بودم. قبل از دستگيري و در آن روابط خشک تشکيلاتي، چنين کلمات و جملاتي را ناشي از خصلت هاي خرده بورژوايي مي دانستند و تمايلاتي اينچنين را سخت نکوهش مي کردند.
همان روابط تشکيلاتي نيز باعث شده بود که در خانه و ميان خانواده نيز رفتار چندان مناسبي نداشته باشم و فضاي غيرمحبت آميزي حاکم باشد. (شايد اساسا چنين روحيه متلاطم و بي عاطفه اي باع ث مي شد که بچه هاي سازمان بدان حد قسي القلب و سنگدل شوند که فجيع ترين جنايات تاريخ بشر را مرتکب گردند.)
به هرحال در مقابل آن صداي گرم و سرشار از محبت، سکوت کردم. او دوباره پرسيد: «چيزي احتياج نداري؟» همچنان سکوت کرده بودم و در واقع نمي دانستم چه بگويم. پس از لحظاتي خداحافظي کرد و پنجره کوچک آهني سلول انفرادي بسته شد.
همچنان تا لحظاتي چشمم بر آن دريچه مانده بود. پس از اينکه حدود دو ماه از دستگيريم مي گذشت، اين اولين ديدار من با حاج اسدالله لاجوردي بود که بچه هاي زندان اوين به اختصار وي را «حاج اسدالله» مي خواندند. بيرون از زندان، بسيار در مورد او گفته و تبليغ کرده بودند و چه تهمت ها و توهين هاي ناروايي که به وي نبستند.
او را جلاد اوين لقب داده بودند! و سرکرده شکنجه گران!! اما وقتي چند ماه بعد در حسينيه زندان، اين بار او را ديدم که دو زانو در کنارمان نشست و به احوالپرسي با بچه ها مشغول شد، همه آن تبليغات و حرف ها و تهمت ها، به يکباره همچون ديواري شيشه اي شکست و فروريخت.
حاج اسدالله با بچه هاي زنداني (که تا چندي پيش در بيرون در تيم هاي مسلح بر عليه نظام و انقلاب اسلامي مي جنگيدند و در شرايطي که ارتش بعث عراق هزاران کيلومتر مربع از خاک ميهن را در اشغال خود داشت، از پشت به مملکت و مردم خود خنجر مي زدند) آنچنان گرم گرفته بود که گويي با بچه هايش حرف مي زند. بعداً از زبان خودش شنيدم که وي به همه اين بچه ها به چشم قرباني نگاه مي کند و نه جنايتکار.
او با اقتدا به امام و رهبرش، خيل جوانان و نوجوانان ساده دل و ناآگاهي که فريب مجاهدين خلق را خورده و در باتلاق نفاق آنها دست و پا مي زدند، قربانياني مي دانست که نياز به کمک و ياري دارند. از همين رو بود که زندان اوين را به واقع، براي رهايي اين قربانيان از حصارهاي تشکيلاتي و دستيابي به واقعيات و حقايق به آموزشگاهي بدل ساخت. اين در شرايطي بود که مجاهدين خلق، مهيب ترين تروريسم تاريخ معاصر را به راه انداخته بودند و هر روز تعدادي از مردم را به جوخه هاي تروريستي خود مي سپردند.
اما حاج اسدالله براي انتقام، آموزشگاه شهيد کچويي را در قلب زندان اوين بوجود نياورده بود. او تنها طريق سربراه کردن گمراهان گروهک هاي ضد انقلاب را با تأسي به پيامبر اکرم(ص) و ائمه معصوم(ع)، محبت و مهرباني مي دانست. از همين رو بود که در بهترين ساختمان زندان اوين (که در زمان رژيم شاه، مجتمع اداري و محل اقامت روساي زندان بود) سالن هاي آموزشگاه را قرار داد. کتابخانه نسبتا بزرگي براي استفاده زندانيان تاسيس کرد،
آنها را از تلويزيون و شبکه داخلي زندان و تازه ترين روزنامه ها و اخبار بهره مند ساخت، براي فراگيري کار و حرفه و احتمالا باري از دوش خانواده برداشتن (که اغلب بچه هاي گروهک ها، هيچگاه در زمان به اصطلاح مبارزه و خدمت به تروريست ها حتي فکرش را هم نمي کردند) کارگاههاي متعددي بوجود آورد و با بودجه محدودي که در اختيار داشت و ترغيب برخي دوستانش به کمک مالي، دستگاهها و وسائل فني اين کارگاهها مانند چرخ هاي خياطي و دوزندگي و کفش دوزي، ماشين هاي نجاري و چوب بري و مکانيکي و کشاورزي و...
را خريد و در اختيار زندانيان علاقمند قرار داد تا هم حرفه اي بياموزند، هم به کاري مشغول شوند و هم با حقوق و حق الزحمه اي که دريافت مي کنند، احياناً بتوانند به خانواده هايشان، کمک مالي بکنند. او براي زندانياني که تمايل داشتند، کلاس هاي آموزشي مختلفي بوجود آورد، زمينه هاي کارهاي تحقيقي و هنري و ورزشي و... آنان را فراهم کرد.
براي نخستين بار درون زندان اوين، استخري را براي استفاده همه زندانيان ساخت (نکته جالب اينکه برخي از خاطره نگاران فراري به خارج کشور که دوراني را در زندان اوين گذرانده و انواع و اقسام افتراها و تهمت ها را به زندانبانان خود نسبت داده اند هم نتوانسته اند اين خدمات شهيد لاجوردي را ناديده بگيرند و در هر صورت به گوشه اي از آنها اعتراف کرده اند که همين مي تواند گواهي ديگر بر عظمت کاري باشد که شهيد لاجوردي در زندان ها انجام داد).
حاج اسدالله به همين اقدامات داخل محيط زندان بسنده نکرد و براي اينکه زندانيان (که در دوران به اصطلاح آزادي، به هنگامي که در دام گروهکهاي تروريست و درون حصار تشکيلاتي آنها قرار داشتند، هم از توده هاي مردم دور افتاده بودند) با فضاي مردمي جامعه آشنا شوند.
در دوره هاي مختلف و گروه بندي هاي گوناگون، آنها را به گردش هاي سياحتي و زيارتي، بازديدهاي فرهنگي و علمي و حتي ديدار از جبهه هاي جنگ برد. شايد در باور خيلي ها نشيند که در سخت ترين زمان تهاجم تروريستي مجاهدين خلق به انقلاب و مظاهر آن، دادستان اين انقلاب و رئيس زندان اوين، زندانيان را براي گردش و تفريح به اطراف سد لتيان ببرد، براي تماشاي نمايشگاه بين المللي و نمازجمعه و برنامه هاي ديگر اقدام نمايد و خودش در تمام اين فعاليت ها همراهشان باشد.
شايد خيلي از زندانياني که در سالهاي 61 تا 64 در زندان اوين بوده اند، به خاطر داشته باشند بسياري از اوقات وقتي از کارگاه به سالن ها بازمي گشتند، يا در مراسم خاص، همه بر سر سفره دسته جمعي غذا مي خوردند و يا ملاقات هاي حضوري با خانواده خود داشتند،
حاج اسدالله را همواره در حال کمک مي ديدند که از هيچ نوع کاري ابا نداشت، ديگ ها و ظرف ها را مي شست، جارو مي کرد، با بچه ها در برنامه هاي ورزشي شان همراه مي شد، با خانواده ها و والدين بچه ها گرم صحبت مي گرديد و... چنانچه بعداً پدر و مادرها متوجه مي شدند که ساعتها با شهيد لاجوردي هم سفره و همراه بوده اند.
اين توجهات و دقت هاي حاج اسدالله، از اين بابت بود که خود سالهايي بسيار سخت را در زندان ها و سياهچال هاي رژيم شاه گذرانده بود. او که 9 سال از 14 سال پس از تبعيد حضرت امام(ره) را در همان زندان ها طي کرد، بنا به اسناد ساواک، ديد چشم چپ خود را از دست داد، دچار درد شديد کمر و زخم معده گرديد و ناراحتي هاي بسياري را در اثر شکنجه هاي قرون وسطايي مزدوران شاه تحمل کرد. نکته قابل ذکر اينکه آخرين محکوميت شهيد لاجوردي در سال 1353 که حکم 18 ساله زندان را برايش داشت، در اصل به دليل حفظ اسرار يکي از اعضاي سازمان مجاهدين خلق بود
اگر چه شهيد لاجوردي زودتر از بسياري از مبارزين به نفاقشان پي برده بود و به شدت در زندان رژيم ستمشاهي با حاکميت آنان مبارزه مي کرد، به نوعي که شديدترين بايکوت ها را از سوي همين افراد در زندان تحمل کرد، اما بنا بر مردانگي و فتوتي که در خونش بود، در مقابل سنگين ترين شکنجه ها مقاومت کرد و نامي از آن عضو مجاهدين خلق نبرد.
نگارنده پس از سال 64 و انتقال به زندان گوهردشت، ديگر خبري از حاج اسدالله نداشتم، شنيدم که از دادستاني انقلاب و رياست زندان اوين کنار رفته است. پس از آزادي در سال 68، در حالي که سرگشته و سرگردان بعد از سالهاي طولاني به جامعه بازگشته بودم و نمي دانستم چه بايد بکنم و چه کاري انجام دهم، در شرايطي که به دليل سوءسابقه هم در هيچ اداره و مؤسسه اي پذيرفته نمي شدم، شنيدم که شهيد لاجوردي رئيس سازمان زندان ها است
و اداره اي در همين سازمان به نام «مراقبت پس از خروج» براي کمک به زندانيان آزاد شده بوجود آورده است .از طريق يکي از دوستان زمان زندان، به دفترش مراجعه کردم، نيازي براي وقت گرفتن و نوبت ايستادن نبود، او همان حاج اسدالله بود، با همان محبت و مهرباني آن روزي که از آن پنجره کوچک آهني نگاه کرد، حرف هايم را شنيد و نامه اي را برايم نوشت و امضاء کرد که توانستم بخشي از تحقيقاتم را در يکي از مؤسسات دولتي به چاپ برسانم و همين ماجرا زمينه اي شد تا راه و کار آينده ام را تشخيص دهم.
تصور نمي کردم که او پس از زندان هم، زندانيان سابقش را از ياد نبرد و براي سر به راه ماندنشان، از هيچ تلاشي فروگذار ننمايد.
شنيدم پس از کناره گيري از مسئوليت هاي دولتي، مثل همه زندگي اش، بريده از تمام تعلقات دنيوي و همچون هميشه ساده و بي تکلف با دوچرخه اش به مغازه اي که از سالهاي پيش از انقلاب واقع در بازار در اختيار داشت، مي رفت که در يکي از همين روزها هدف منافقين تروريستي که همواره بزرگترين ضربه ها را از ايمان و مقاومت و اتکال به خدا و هوشمندي و در عين حال سادگي و عدم تکلف شهيد لاجوردي خورده بودند، قرار گرفت و به آرزويش رسيد که همواره شهادت را براي پايان زندگي اش از خدا مي خواست و حقيقتاً که مردن براي شخصيت بزرگي چون لاجوردي خيلي کوچک بود.